عاشقانه ها

زیباترین اشعار و متن های عاشقانه

توی شیرینی ، تو اول ، قند دوم می شود

مزه سوهان اعلا پیش تو گم می شود

بین قطاب و گز و نقل محلی ساده است

حدس اینکه طعم لب های تو چندم می شود  

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر

پلکهایت کم کَمک تبدیل به خُم می‌شود 

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال

جمعیت آنجا گرفتار تراکم می‌شود 

چشم بسته، هر کسی بویت کند توی سرش

باغهای پرگُلِ قمصر تجسم می‌شود 

ماه را جای تو می گیرم نمی دانم چرا

اینقدر این روزها سوءتفاهم می شود! 

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت

شورِ شور، اصلا دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود 

وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو

موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود 

وسوسه یعنی تو ! شالیزار هم یعنی بهشت

بیخودی آدم دچار سیب و گندم می شود...

 

" جواد منفرد "

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

این شع رو یکی از دوساتم گذاشته و منم با افتخار میذارم اینجا 

این رو خودش سروده 

امیدوارم بخونین و اگه نظری ،انتقادی ، پیشنهادی ، دلگرمی داشتین براش کامنت کنین 

مرسی :)

یادگار عشق نوشتم خاطرات از تو 

در این دفتر به زیبایی که باشد یادگار از تو، 
برای وقت تنهایی همیشه آرزو دارم 
برایت خوبی و شادی که هستم من به یاد تو،
 تو هم ای کاش کنی یادی الهی هر کجا باشی 
همیشه در امان باشی 
همیشه خوب و خوشحال و سلامت در جهان باشی
 چه با من باشی یا بی من، 
همیشه شادمان باشی 
درون خانه ی قلبم همیشه جاودان باشی 
منم چون یخ تو خورشیدی،
که آبم می کند کم کم بدان بی اعتنایی ها 
خرابم می کند کم کم 
از این بی اعتنایی ها 
همیشه از تو دلگیرم 
ولی با هر نگاه تو هزاران بار می میرم 
از این که بی وفا بودی، همیشه غصه می خوردم 
برو با هرکه می خواهی، 
منم ای کاش می مردم
 برو دیگر برو ای عشق، 
که رفتم از سر راهت 
برایم شادی ات کافی ست، 
خدا باشد نگهدارت 
هادی رونده ( یخ )
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

دیـــوانگی ها گــرچه دائم دردسـر دارند
دیــوانه ها از حال هم اما ... خبــر دارند
آئیــنه بانو ! تجــربه این را نشان داده :
وقتی دعاها واقعـــی باشند اثــر دارند
تنها تو که باشی کنار من دلم قرص است
اصلا تمام قرص ها جز تو ضــرر دارند
آرامش آغــوش تو از چشم من انداخت
امنیتی که بیمـــه های معتبــر دارند
" مردی " به اینکه عشق ده زن بوده باشی نیست
مردان ِ قدرتمند تنهـــا " یک نفر " دارند 
بهـــتر ... فرشته نیستم ؛ انسان ِ بی بالم
چــون ساده ترکت مــی کنند آنان که پـَـر دارند
می خواهمت دیوانه جان ! می خواهمت ... ای کاش
نادوستــانم از ســر ِ تو دست بــردارند
 امید صباغ نو
نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٤ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی

در من دراکولای غمگینی ست… می فهمی؟!

خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست

در می روم این خانه را… هرچند که در نیست!

عکس کسی افتاده ام در حوض نقاشی

محبوب من! گه می خوری مال کسی باشی

گه می خوری با او بخندی توی مهمانی

می خواهمت بدجور و تو بدجور می دانی

هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست

این زوزه های آخرین نسل ِ دراکولاست

از بین خواهد رفت امّا نه به زودی ها!

از گردن و آینده ات جای کبودی ها

حل می شوم در استکان قرص ها، در سم

محبوب من! خیلی از این کابوس می ترسم!

زل می زنم با گریه در لیوان آبی که…

حل می شوم توی سؤال بی جوابی که…

می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد

از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد

از دست های تو به دُور گردن این مرد

که آخر قصّه طناب ِ دار خواهد شد!

از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک

از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد!

می چسبمت مثل ِ لب سیگار در مستی

ثابت بکن: هستم که من ثابت کنم: هستی

سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن

روزی هزاران بار مردن! واقعا مردن!!

بعد از تو الکل خورد من را… مست خوابیدم…

بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم!

بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم

با هر که می شد هر چه می شد امتحان کردم!

خاموش کردم توی لیوانت خدایم را

شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را

رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم

در اوّلین بوسه، خودم را و تو را کشتم

هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم

شب ها دراکولای غمگینی که من بودم!

و عشق، یک بیماری ِ بدخیم ِ روحی بود

تنهایی ام محکوم به سـ-کس گروهی بود

سیگار با مشروب با طعم هماغوشی

یعنی فراموشی… فراموشی… فراموشی…

تنهایی ِ در جمع، در تن های تنهایی

با گریه و صابون و خون و تو، خودارضایی

دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی

رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی!

لیوان بعدی: قرص های حل شده در سم

باور بکن از هیچ چی دیگر نمی ترسم

پشت ِ سیاهی های دنیامان سیاهی بود

معشوقه ام بودی و هستی و… نخواهی بود

 

مهدی موسوی 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۱٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی!
پری قصه های کودکی ام ! قالی دستباف تزیینی!

خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی!
به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی!

دور مجنون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو
دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی 

از کدامین عشیره ای بانو که در این شهر آسمان زنجیر
شیر از آفتاب می دوشی میوه از باغ ماه می چینی

ای جهان بر مدار مردمکت ، چشم بردارم از تو ؟ ممکن نیست
منم آنکس که زندگی کرده سالها با همین جهان بینی

گیسووان سیاه پوشت را روی دیوار شانه ها آویز
تا ببینی غزلسرایان را همه مشتاق شعر آیینی

جنبش سبز فتنه انگیزی اگر از جای خویش برخیزی
کودتاچی مخملی دامن! شورشی! بهتر است بنشینی

عشق حق مسلم من و توست مابقی را به دیگران بسپار
*هر چه داری اگر به عشق دهی کافرم گر جویی زیان بینی*

 

مجید آژ

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٢٢ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |


ای بازی زیبای لبت ... بسته زبان را 

زیبایی تو کرده فنا ... فنّ بیان را 


ای آمدنت مبدا تاریخ تغزُل 

تاخیر تو بر هم زده تنظیم زمان را 


عشق تو چه دردیست که در منظر عاشق 

از تاب و تب انداخته ... حتی سرطان را 


کافی است به مسجد بروی تا که مشایخ 

با شوق تو ... از نیمه بگویند اذان را 


روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد ...

ترسید که دیوانه کنی نامه رسان را 

 

غلامرضا طریقی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/٦ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

بغض سنگین مرا  دیوار می فهمد فقط

جنگجویی خسته از پیکار می فهمد فقط

زندگی بعداز تورا آن بی گناهی که تنش

نیمه جان ماندست روی دار میفهمد فقط

سعی کردم بهترین باشم... نشد، درد مرا

غنچه ای پژمرده در گلزار می فهمد فقط

غیر لیلا رنج مجنون را نمی فهمد کسی

آنچه آمد بر سرم را یار می فهمد فقط

ای گلم هرکس که محوت شد مرا تحقیر کرد

حس عاشق بودنم را خار می فهمد فقط

حرف بسیار اما هیچکس همدرد نیست

جای خالی تورا سیگار می فهمد فقط


حرف دکترها قبول آرام  میگیرم ولی

حرف یک بیمار را بیمار میفهمد فقط

تنشه ی یک لحظه دیدار تو ام...حال مرا

روزه داری لحظه ی افطار می فهمد فقط

 

 

مهدی نور قربانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
ای‌ کاش‌ کسی‌ از تو خبر داشته‌ باشد
آن‌ باد که‌ آغشته‌ به‌ بوی‌ نفس‌ توست‌
از کوچه‌ ما کاش‌ گذر داشته‌ باشد
آن‌ روز که‌ می‌بستی‌ بار سفرت‌ را
گفتی‌ به‌ پدر هر که‌ هنر داشته‌ باشد
باید برود هرچه‌ شود گو بشو و باش‌
بگذار که‌ این‌ جاده‌ خطر داشته‌ باشد

باید بپرد هر که‌ در این‌ پهنه‌ عقاب‌ است‌
حتی‌ نه‌ اگر بال‌ و نه‌ پر داشته‌ باشد
کوه‌ است‌ دل‌ مرد، ولی‌ کوه، نه‌ هر کوه‌
آن‌ کوه‌ که‌ آتش‌ به‌ جگر داشته‌ باشد

رفتی‌ و من‌ آن‌ روز نبودم، دل‌ من‌ هم‌
تا با تو سر سیر و سفر داشته‌ باشد
برگرد سفر طول‌ کشید ای‌ نفس‌ سبز
تا کی‌ دل‌ من‌ چشم‌ به‌ در داشته‌ باشد
خنثی

خواننده و آهنگساز : رضا یزدانی

شاعر: مرتضی امیری اسفندقه

تنظیم کننده: بهروز پایگان

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط من نظرات () |

Design By : Mihantheme